-
آواز بلند
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1391 12:40
دل من دیر زمانی است که می پندارد : “ دوستی ” نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقة تردِ ظریفی دارد . . . دل من دیر زمانی است که می پندارد : “ دوستی ” نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقة تردِ ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جانِ این ساقة نازک را دانسته بیازارد ! در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار هر سخن...
-
اسیر دام تو
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1391 12:39
چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم منم آن شمعی که زشب تا به سحر در سوز و گدازم ای فتنه بکش یا بنوازم . . . چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم منم آن شمعی که زشب تا به سحر در سوز و گدازم ای فتنه بکش یا بنوازم چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم منم آن شمعی که زشب تا به سحر در سوز و گدازم ای فتنه بکش یا...
-
امروز کاری کن
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1391 12:39
اگر سفر نکنی اگر کتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی . . . اگر سفر نکنی اگر کتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر بردهی عادات خود...
-
وطن! وطن!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:01
وطن! وطن! نظر فکن به من که من به هر کجا، غریبوار که زیر آسمان دیگری غنودهام همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام . . . وطن! وطن! نظر فکن به من که من به هر کجا، غریبوار که زیر آسمان دیگری غنودهام همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام اگر که حال پرسیام تو نیک میشناسیام من از درون قصهها و غصهها برآمدم چه...
-
و من...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:58
و من نیز چون همگانم! هستم! می آیم! می روم! می آییم و می رویم! آری! . . . و من نیز چون همگانم! هستم! می آیم! می روم! می آییم و می رویم! آری! آری! چه خوب است حس بودن و دیدن اثر بودن! چه خوب است زندگی! چه خوب است بودن زندگی! و بودن زندگی جز به سرزندگی نتوان دید! پس من سرزنده ام! چه خوش آهنگ است نوای ساز زندگی! ای ساز...
-
طاقتم ده...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:51
ساغرم شکست ای ساقی رفتهام زدست ای ساقی درمیان توفان برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم . . . ساغرم شکست ای ساقی رفتهام زدست ای ساقی درمیان توفان برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم تا نـام مـن رقـم زدهشـد یکبـاره مـهـــر غـم زدهشــد بــر ســرنـوشـت آدم...
-
نامه ی دلبر
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:50
قاصد آمد دوش از وی، نامه دلبر گرفتم بهر ایثار رهش،از جان خود دل بر گرفتم نامه را بوسیدم و بوئیدم وبر سر نهادم بارها خواندم زسرتا پا و باز از سر گرفتم . . . قاصد آمد دوش از وی، نامه دلبر گرفتم بهر ایثار رهش،از جان خود دل بر گرفتم نامه را بوسیدم و بوئیدم وبر سر نهادم بارها خواندم زسرتا پا و باز از سر گرفتم تا سحر چون...
-
سبز خیال انگیز
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:49
-
در قیر شب
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:47
دیرگاهیست در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است! . . . دیرگاهیست در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است! بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است! رخنه ای نیست در این تاریکی: در و دیوار به هم پیوسته! سایه ای لغزد اگر روی زمین، نقش وهمی است ز بندی رسته! نفس آدم ها، سر بسر افسرده است، روزگاریست در این گوشه ی...
-
امید
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:46
-
نیا باران
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:45
نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم و خوب می دانم که گل در عقد زنبور است . . . نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم و خوب می دانم که گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد نیا باران پشیمان میشوی از آمدن زمین جای قشنگی نیست در ناودان ها گیر خواهی کرد من از...
-
جانا به نگاهی
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:44
جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم کن، دیوانه ترم کن سرگشته و شیدا چو نسیم سحرم کن، دیوانه ترم کن وای ز چشمه دیدارت، وای زآتش رخسارت، وای زچشم افسونکارت چسان مدهوشم من . . . جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم کن، دیوانه ترم کن سرگشته و شیدا چو نسیم سحرم کن، دیوانه ترم کن وای ز چشمه دیدارت، وای زآتش رخسارت، وای زچشم افسونکارت چسان...
-
توهم!
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:24
-
روی زیبای تو
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:24
لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد . . . لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمنسای...
-
در تمنای یار
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:23
خیال انگیزی و سبزی! و چه زیباست آن خیالی که در سبزی تو بر اذهان مستولی گشته! . . . خیال انگیزی و سبزی! و چه زیباست آن خیالی که در سبزی تو بر اذهان مستولی گشته! یارا وصال تو تنها تمنای جان است و تو می دانی که جان مرا جان تو در بر خویش دارد و جز تو برایم هیچ آمالی نیست! حال که نبودنت را حس می کنم و می دانم که تو نیز از...
-
سبز خیال انگیز!
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:21
-
مرا عهدیست با جانان...
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:21
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم . . . مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی...
-
حکایت
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:20
و این حکایت است که جان ما را بر جهان، جام جهان نما می سازد. دل بر رجعت ازلی خوش داریم و ممکنات آن را مهیا خواهیم.لیک این تهیه به چه عنوان و ... و این حکایت است که جان ما را بر جهان، جام جهان نما می سازد. دل بر رجعت ازلی خوش داریم و ممکنات آن را مهیا خواهیم.لیک این تهیه به چه عنوان و به چه حالی میسر است.هیچ بر این مهم...
-
همه حق و همه شور
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:17
پشت به در و روی به دیوار خواهندت! سر به سر و روی به اغیار خواهندت! چه خوش است همهمه ی همهمه سازان! . . . پشت به در و روی به دیوار خواهندت! سر به سر و روی به اغیار خواهندت! چه خوش است همهمه ی همهمه سازان! چه خوش است مست و دوان سوی شگفتی سازان! نه به شعر که آری به آرای خلایق سخنم ، خویشتنم باید داد! همه حق و همه شور و...
-
انسانهای عاری از مسکنت
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:16
دل در گرو دوست نگه می باید داشت ور نه چه اهم است! یارا تو مرا سیر از جان نگاهت بپذیر! . . . دل در گرو دوست نگه می باید داشت ور نه چه اهم است! یارا تو مرا سیر از جان نگاهت بپذیر! کاین جان بلاکش در میخانه ی تو خاص خمار است خمار! جان جهان! رب زمان! دست بگیر و پایم برهان! کاین پای گریزان از سکون! خسته از سکنه ی خالی از...
-
یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم؟
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:15
و حضرت پروردگار فرمود: یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم؟ ای انسان چه چیزی تو رو نسبت به پروردگار کریمت مغرور کرده است؟
-
راست قامتان جاودانه ی تاریخ
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:15
-
ای عاشقان
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:14
ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید . . . ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون...
-
امید بر گشودن در دارم!
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:12
ای دوست! هیچ سلامی نیست که بر پاسخش اندیشه نمایم و سر در گریبان دارم همچو گریبانیان دگر! تن لرزان! سر ناتوان از برآوردن! . . . ای دوست! هیچ سلامی نیست که بر پاسخش اندیشه نمایم و سر در گریبان دارم همچو گریبانیان دگر! تن لرزان! سر ناتوان از برآوردن! نگاه هایی فتاده بر نوک انگشتان و نه پیش پا حتی! که هیچ ترسی از لغزندگی...
-
سنگ و سنگ تراش
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:11
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه... روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: .... این...
-
آه اشکهایم!
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:11
آه اشکهایم! نمی دانم ایستاده ام یا که در عرض سراپایم! و چه می تواند مهم باشد که اینجایم یا آنجایم! . . . آه اشکهایم! نمی دانم ایستاده ام یا که در عرض سراپایم! و چه می تواند مهم باشد که اینجایم یا آنجایم! مهم آن است که چشم باز دارم و حقیقت می پایم! حقیقتی شگرف که از شوقش دست بر دستش می سایم! آری حقیقتی که حکایت از حقی...
-
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:05
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه همى بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوى داد خواند . . . چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه همى بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوى داد خواند از آن چرم کاهنگران پشت پاى بپوشند هنگام زخم دراى همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار...
-
گلوگاه آزادی
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:04
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است . . . سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است همچون زخمی همه عمر خوناب چکنده همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده به نعره ای چشم بر جهان گشوده به نفرتی از خود...
-
هرگز از مرگ نهراسیده ام!
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:02
هرگز از مرگ نهراسیده ام! اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود! هراس من باری،همه از مردن در سرزمینی ست! که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد! جستن! یافتن! و به اختیار برگزیدن! و از خویشتنِ خویش بارویی پی افکندن! اگر مرگ را،از این همه ارزشی بیشتر باشد! حاشا! حاشا! که هرگز از مرگ هراسیده باشم! احمد شاملو
-
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 11:02
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش . . . سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من...