-
هر چه زنی بزن، مزن طعنه به روزگار من
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 11:12
هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من هر چه بری ببر، مـبر . . . هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من هر چه بری ببر، مـبر سنگدلی به کار من هر چه هلی بهل، مهل پرده به روی چون قمر هر چه دری بدر، مدر پرده ی اعتبــــار من هر چه کشــی بکش، مکش باده به بزم مدعی هر چه خوری بخور، مخور خون من ای نگار من هر چه دهی بده، مده زلف به...
-
حسن تو
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 11:10
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت سعدی
-
لطفی کن!
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 11:10
-
بگو بگو
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 11:06
بگو بگو که چه کارت کنم بگو که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را... دانلود: http://s1.picofile.com/file/6243274644/begoo_begoo_www_Ganja2Music_Com_.mp3.html بگو بگو که چه کارت کنم بگو که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را بگو بگو که شکارت کنم بگو که شکارت کنم به غمزه مویم و آه ببین ببین که فغانت کنم ببین که فغانت کنم ز خنده...
-
کاش روحم به پدر میپیوست
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 11:00
به سر خاک پدر، دخترکی صورت و سینه به ناخن میخست که نه پیوند و نه مادر دارم کاش روحم به پدر میپیوست . . . به سر خاک پدر، دخترکی صورت و سینه به ناخن میخست که نه پیوند و نه مادر دارم کاش روحم به پدر میپیوست گریهام بهر پدر نیست که او مرد و از رنج تهیدستی رست زان کنم گریه که این بخت دام بر هر طرف انداخت گسست من چه...
-
هست شب
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 11:00
هست شب یک شبِ دم کرده و خاک! رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه!. . . . هست شب یک شبِ دم کرده و خاک! رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه! سوی من تاخته است. * هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا، هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را. * با تنش گرم، بیابان دراز! مرده را ماند در...
-
مام میهن
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:58
به عشق مام میهن، شعر خواندم سخن از پاکی این عشق راندم صدای کف زدنها را شنیدم حضور عشق را هر لحظه، دیدم . . . به عشق مام میهن، شعر خواندم سخن از پاکی این عشق راندم صدای کف زدنها را شنیدم حضور عشق را هر لحظه، دیدم گلوی پاکجانان، آفرین گفت به تشویقم سرودی دلنشین گفت بسی یاران که دستم را فشردند مرا تا ماورای عرش بردند: من...
-
آینده روشن است!
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:57
-
هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی ، لنگ حمام و بهلول
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:40
آورده اند: روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگاه هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی و جمعی از یارانش وارد حمام شدند... آورده اند: روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگاه هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی و جمعی از یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد ! هارون از بهلول پرسید : « اگر بخواهی من...
-
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:39
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جانها مبارکست یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن دانستهای که سایه عنقا مبارکست . . . پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جانها مبارکست یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن دانستهای که سایه عنقا مبارکست ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا...
-
این روزها
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:39
این روزها که می گذرد ، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند . . . این روزها که می گذرد ، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثل صدای آمدن روز است آن روز ناگزیر که می آید روزی که...
-
امیدی برای یاران!
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:38
-
حکایت ما!
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:30
و این حکایت است که جان ما را بر جهان، جام جهان نما می سازد. دل بر رجعت ازلی خوش داریم و ممکنات آن را مهیا خواهیم.لیک این تهیه به چه عنوان و به چه حالی میسر است.هیچ بر این مهم اندیشیده ایم... و این حکایت است که جان ما را بر جهان، جام جهان نما می سازد. دل بر رجعت ازلی خوش داریم و ممکنات آن را مهیا خواهیم.لیک این تهیه به...
-
مرا عهدیست با جانان
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:27
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم . . . مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی...
-
وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:26
وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ
-
خوشه اشک
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:19
نیمه شب بود و غمی تازه نفس! ره خوابم زد و ماندم بیدار! ریخت از پرتو لرزنده شمع! سایه دسته گلی بر دیوار! همه گل بود ولی روح نداشت! سایه ای مضطرب و لرزان بود! . . . نیمه شب بود و غمی تازه نفس! ره خوابم زد و ماندم بیدار! ریخت از پرتو لرزنده شمع! سایه دسته گلی بر دیوار! همه گل بود ولی روح نداشت! سایه ای مضطرب و لرزان بود!...
-
سلام بامدادان
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:18
سلام بامدادان را از من بپذیر ای یار همیشه! سلام بر تو ای یار جنگل در میان درخت های بی ریشه! سلام بر تو ای شهنشه پهنه ی این سرای آباد ویرانگر پیشه! سلام بر تو ای یاری که گذاردی جان در ره این جنگل بی پروا از هزاران تیشه! سلام بر تو ای عمر ابدی،مباد آن روزی که بینم جان بر سپردی همچو با سنگی بر شیشه! سلام بر تو ای پیر دیر...
-
شهید!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:16
شهید انسانی است که در عصر" نتوانستن و غلبه نیافتن" ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمن را نمی شکند ، رسوا می کند. (معلم شهید،دکتر علی شریعتی)
-
گذر زمان!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:16
من اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام . . . من اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم و اعماق آسمان ساکت را می نگرم و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ این سوال همواره در...
-
شیر یا خط!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:15
نمی دانم با این کلمات چه کنم؟ تنها راه زندگی کردنم کلمه است و تنها مایه ی رنجم نیز کلمه است. کلمه خدا است و مسیح است و گاه این سخن اندره ژید را... نمی دانم با این کلمات چه کنم؟ تنها راه زندگی کردنم کلمه است و تنها مایه ی رنجم نیز کلمه است. کلمه خدا است و مسیح است و گاه این سخن اندره ژید را به درستی احساس می کنم که...
-
اینجا آسمان ابریست
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:13
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... . . . اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم... وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا...
-
عشق و وفا بود سرشتم!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:13
سفرکنم،تنها روم! تنها ره صحرا روم! شوم نهان از دیده ها! تا شاید از دلها روم! من مرغ پر شکسته ام! . . . سفرکنم،تنها روم! تنها ره صحرا روم! شوم نهان از دیده ها! تا شاید از دلها روم! من مرغ پر شکسته ام! بی بال و پر کجا روم! از من نمی پرسد کسی! کجا روم،چرا روم! ای فتنه جو سرشک تو! در قلب من اثر ندارد! این مرغک بی آشیان!...
-
سبز خیال انگیز!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:11
-
الهی بمیرم!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:10
الهی بمیرم! که دیگر بدانی کجایم! بدانی ز عالم جدایم! الهی بمیرم! نخندد به چشمت نگاهی! . . . الهی بمیرم! که دیگر بدانی کجایم! بدانی ز عالم جدایم! الهی بمیرم! نخندد به چشمت نگاهی! نماند نگاهت به راهی! نگیری تو جانی ز هر دستی! ننوشی مِی از دست هر مستی! تا نماند درون دل دگر هوس بسی! تا نریزد به پایت سرشک کسی! تا نبینی دگر...
-
عجب!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:09
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و ... دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،...
-
ارمغان عشق
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:08
آرامش دریای من، چندیست بر هم خورده است امواج گیسوی کسی ، آسایشم را برده است اوضاع بر وفق مرادم بود تا یکسال پیش زان پس خیالی چون خوره ، روح و تنم را خورده است آرامش دریای من، چندیست بر هم خورده است امواج گیسوی کسی ، آسایشم را برده است اوضاع بر وفق مرادم بود تا یکسال پیش زان پس خیالی چون خوره ، روح و تنم را خورده است...
-
داستان پرماجرا!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:06
در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل، مرد جوانى زندگى مى کرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به کمالات ظاهرى و معنوى بود.در یکى از روزها، که طبق معمول در مغازه خویش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى کرد، که آن معامله کلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در...
-
و من اینگونه تنهایم!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:05
نوشتن سخت است گاهی قلم دست گرفتن سخت تر.جمع کردن کلماتی که در ذهن همچون پروانه های بازیگوش پر می زنند و گاهی می نشینند اما همینکه دست به طرفشون می بری دوباره با پر زدن بازیگوشی از سر می گیرند خیلی سخت.اما می نویسم... می نویسم برای تو .برای تویی که مرا با نوشتن آفریدی مرا با خواندن آفریدی مرا با قسم به قلم آفریدی .برای...
-
می خواهم ...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:04
من از هستی نمی خواهم بجز پیش تو مردن را نمی خواهم خوراکی جز غم عشق تو خوردن را تو را می خواهم آنگونه که گویی جسم روحش را جدایی ناپذیر و تنگ یکدیگر فشردن را . . . من از هستی نمی خواهم بجز پیش تو مردن را نمی خواهم خوراکی جز غم عشق تو خوردن را تو را می خواهم آنگونه که گویی جسم روحش را جدایی ناپذیر و تنگ یکدیگر فشردن را...
-
وطن٬ وطن!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:03
وطن٬ وطن! نظر فکن به من که من به هر کجا٬ غریبوار٬ که زیر آسمان دیگری غنودهام، همیشه با تو بودهام . . . وطن٬ وطن! نظر فکن به من که من به هر کجا٬ غریبوار٬ که زیر آسمان دیگری غنودهام، همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام اگر که حال پرسیام تو نیک میشناسیام. من از درون قصّهها و غصّهها بر آمدم: حکایت هزار شاه...