-
سبز خیال انگیز!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:01
-
دختر و بهار!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:01
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت! ای دختر بهار حسد می برم به تو! عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا! با هرچه طالبی بخدا می خرم ز تو! بر شاخ نوجوان درختی شکوه ای! با ناز می گشود دو چشمان بسته را! می شست کاکلی به لب بام نقره فام! آن بالهای نازک زیبای خسته را! فروغ فرخزاد
-
گل صداقت!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 18:00
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند... دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری...
-
سرخ دل انگیز!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:58
-
آی عشق!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:58
الهی اگر گویم ثنای تو گویم! و اگر جویم رضای تو جویم! آی عشق! اینک در این روزگار عطرافشانی تو در دلهای اندیشه ها،شامه ها را تحریک کرده است! . . . آی عشق! اینک در این روزگار عطرافشانی تو در دلهای اندیشه ها،شامه ها را تحریک کرده است! آی عشق! به ناله در آی از ناله ی گلوی عاشقان خدا! آی عشق! بگو که تجلی ماندگار و جاودان...
-
گرگ ها همراه و انسانها غریب!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:57
گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ . . . گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت...
-
دزد جوانمردی!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:57
اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او ... اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند . مرد چاق...
-
ای ماه
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:56
هنوز دست زمانه مجال اگر دهدم دری به عشق گشایم دوباره روی خودم دوباره آمده فصل قشنگ چیدن تو که باز از گل نام تو پر شود سبدم . . . هنوز دست زمانه مجال اگر دهدم دری به عشق گشایم دوباره روی خودم دوباره آمده فصل قشنگ چیدن تو که باز از گل نام تو پر شود سبدم سه سال می شود آری سه سال طاقت سوز نجنبم آخرش این انتظار می کشدم بیا...
-
لیلی و مجنون!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:55
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او . . . یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای بر صلیــب...
-
تصویر آرامش
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:54
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند... پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از...
-
معجون آرامش
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:53
کسری انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال ... کسری انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی...
-
آهنگر و فولاد!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:52
آهنگری تصمیم گرفت رضایت خدا را بدست آورد اما با تمام پرهیزگاری و کمک به دیگران مشکلاتش بیشتر می شد. یکی از دوستانش از وضعیت او ... آهنگری تصمیم گرفت رضایت خدا را بدست آورد اما با تمام پرهیزگاری و کمک به دیگران مشکلاتش بیشتر می شد. یکی از دوستانش از وضعیت او مطلع شد گفت: واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی...
-
گُل من
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:51
دو سه ماهیست که بدجور دلم چشم به راهت دارد چه کند این دل بیچاره ٬ که عادت به نگاهت دارد نکند باز غروری ـ که نداری٬ گُل من ! گُل بکند دل عقرب زده ام٬ چشم به اعجاز گیاهت دار د . . . دو سه ماهیست که بدجور دلم چشم به راهت دارد چه کند این دل بیچاره ٬ که عادت به نگاهت دارد نکند باز غروری ـ که نداری٬ گُل من ! گُل بکند دل...
-
خدایا شکر
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:51
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته ... روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل...
-
من و تو!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:50
من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم هر دو دنبال دل گمشده ای ، دربدریم ماکه محتاج نفسهای همیم ، آه ! چرا از کنار تن یخ کرده ی هم می گذریم؟ . . . من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم هر دو دنبال دل گمشده ای ، دربدریم ماکه محتاج نفسهای همیم ، آه ! چرا از کنار تن یخ کرده ی هم می گذریم؟ ما دو کبکیم – هواخواه هم –...
-
خانه ای با پنجره های طلایی
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:49
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت... پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. هم زمان با...
-
سلامم را جوابی ده!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:47
سلام بر تو ای مونس جان و تن من! هر چه دادم بر باد تو ماندی باز در وطن من! اصل به گمراهی و جهلش ندادم هرگز! گر که بودست عمری به بطالت ثمن من! . . . سلام بر تو ای مونس جان و تن من! هر چه دادم بر باد تو ماندی باز در وطن من! اصل به گمراهی و جهلش ندادم هرگز! گر که بودست عمری به بطالت ثمن من! یار وفا دار کجایی که ببینی چه...
-
انتخاب وزیر
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:47
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که... پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق،...
-
من بی حیا نیستم
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:46
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش... روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام...
-
دریا باش
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:46
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل... روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت...
-
حکایت گیوه و قران
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:45
ما معلم قرانی در دبستان داشتیم او معتقد بود و خیلی ها معتقد ند که اگر کسی قران را غلط بخواند گناه کرده است و این باعث می شود... ما معلم قرانی در دبستان داشتیم او معتقد بود و خیلی ها معتقد ند که اگر کسی قران را غلط بخواند گناه کرده است و این باعث می شود که هیچ شاگردی قران را نتواند درست بخواند چون اول باید انقدر غلط...
-
کمی آنسو تر
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:44
پیرزن نزدیک مترسک رفت. شاخه گلی در جیب بالایی کت او گذاشت. عقب ایستاد و به او خیره شد. جلو رفت.یقه و بعد کلاه او را مرتب کرد:حالا شد. دختر جوان پرده را انداخت و شاخه ی گل را به سینه فشرد. پیرمرد وارد خانه شد و در را محکم پشت سرش بست. کمی آنسوتر کلاغ روی بوته ی ذرت نشست و مشغول خوردن شد.
-
باد شمال غربی
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:44
دختر جوان از تپه بالا رفت. خودش را به او رساند.کنارش نشست. نفس تازه کرد و گفت:... دختر جوان از تپه بالا رفت. خودش را به او رساند.کنارش نشست. نفس تازه کرد و گفت:سلام.امروز اومدم فقط یه چیز به ام بگی. به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد:کافیه به ام بگی دوستم داری،یه بار اون وقت ببین برات چه کارا که نمی کنم. پیرمرد از خانه...
-
همیشه چیز بدتر از آن چیزی که اتفاق افتاده نیز می تواند رخ دهد!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:44
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:.... پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب...
-
حکایتی از عبید زاکانی
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:43
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت...
-
شهریار!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:42
استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) در سال ۱۲۸۵ هجری شمس در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشگناب در بخش قره چمن... خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر...
-
یادمان نرود که از کجا آمده ایم ...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:40
منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند... منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند. پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی...
-
سبز خیال انگیز!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:39
-
چرا مثل گذشته ها...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:38
چرا مثل گذشته ها برای من نمی میری!؟ وحتی یک سراغ ساده هم از من نمی گیری تو که گفتی سوار سرنوشت خویش می باشی چه شد حالا چنین بازیچه ی دستان تقدیری!؟ . . . چرا مثل گذشته ها برای من نمی میری!؟ وحتی یک سراغ ساده هم از من نمی گیری تو که گفتی سوار سرنوشت خویش می باشی چه شد حالا چنین بازیچه ی دستان تقدیری!؟ تو مثل صبح شنبه...
-
راز زندگی
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 17:37
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.یکی از فرشتگان به پروردگار گفت... در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد...